13. حکایت وزیر پادشاه و مکر او در تفریق ترسایان
13.1 شه وزیری داشت رهزن عشوه دِه كاو بر آب از مكر بر بستی کره
13.2 گفت: ترسایان پناه جان كنند دین خود را از ملك پنهان كنند
13.3 با ملک گفت: ای شه اسرار جو کم ُکش ایشان را و دست از خون بشو *
13.4 كم كش ایشان را كه كشتن سود نیست دین ندارد بوی، مشك و عود نیست
13.5 سِر، پنهان است اندر صد غلاف ظاهرش با توست و باطن بر خلاف
13.6 شاه گفتش: پس بگو تدبیر چیست؟ چاره ی آن مكر و آن تزویر چیست؟
13.7 تا نماند در جهان نصرانئی نی هویدا دین و، نی پنهانئی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 17:40 توسط عاشق
|